|
روزی از جانب خليفه خونخوار، متوكل عباسی فرمان آمد تا زندانیهای كه در بندند همگی را از دم گردن زنند. در ميان زندانيان جوانی بود كه به رفتار نجيبانه صاحب منصب مامور خليفه را سخت شيفته خويش كرد، چنان كه پيش رفت و از او پرسيد ....
از كجايی؟ از مردم همدانم. گناهت چيست؟ نمیدانم. افسوس. دلم به جوانی و آراستگی تو میسوزد، اما نمیتوانم از فرمان خليفه سرپيچی كنم.
در اين دم آخری آرزويی داری كه برآورده كنم؟ آری، آرزو دارم بگذاری غذايی بخورم و آنگاه سر از تنم جدا كنی. امير فرمان دادنان، گوشت و ميوهای فراهم آورند و جوان با آرامش خاطر به خوردن پرداخت. چنان كه امير از حالت او شگفت زده شد و گفت: چنان آسوده خاطر به تناول مشغولی كه پنداری كمترين انديشهای از آنچه در انتظار توست نداری، حال آنكه چند ساعتی نخواهد گذشت كه زير تيغ جلاد هستی! جوان سيبی از سبد ميوه برداشت و به هوا افكند و گفت: سيبی كه به هوا افكنی تا فرود آيد هزار چرخ میخورد! هنوز لحظهای نگذشته بود كه سواری از راه رسيد، فرياد كشان، از ريختن خون بیگناهان دست برداريد كه متوكل را كشتند!
اين ضرب المثل زمانی به كار میرود كه كسی ا در تنگنايی گرفتار شده و راه نجاتی نمیبيند به جز اميدواری...
group_haraji_org@yahoo.com : بخش آموزش سايت
کلمات کليدي : |